خرید اینترنتی بلیط هواپیما هاست لینوکس آلمان خرید عینک آفتابی اصل فروش کارتن خالی اسباب کشی کرکره برقی آگهی رایگان بلیط هواپیما
بستن تبلیغات [X]
سی سالگی ها
سی سالگی ها
درباره وبلاگ
ورود اعضا
مطالب اخير
آرشيو وبلاگ
2015-08-02

عکسا رو دیشب از دوستم گرفتم هر چند که خیلیم خوب نیفتادن و کامل نیست

خب ما تصمیم گرفته بودیم این سری مهمونیمونو با غذاهای سنتی بگذرونیم برای همینم کوفته درست کردم البته تنها نه چون خیلی کار سختیه مامانم خیلی کمک کرد با اون کمردردش و منو شرمنده ی خودش کرد

البته گفتم که کشک بادمجون و ژله رو یکی از دوستام زحمتشو کشید چون من دست تنها بودم و خیلی خیلی خیلی کار داشتم

راستش من تو آشپزی یکم از خودراضیم و فک میکنم خودم از همه خوشمزه تر همه چیو درست میکنم ولی خب باید اعتماد کرد

اینم از ژله

دیگه همین .

دیشب تلگراممو دوباره وصل کردم ولی خب خبری نبود ، آقای پست قبلی لجبازتر از این حرفان که به این زودی کوتاه بیان ، منم ازون بدتر

پس حالا حالاها خبری نخواهد بود که البته من ترجیح میدم همینجا همه چی روشن بشه و وقت و انرژیم جای درست هدر بشه

یادم بندازین براتون تعریف کنم دیروز که با دوستام رفتیم مطب دکتر چه جوری بود

پ.ن ضروری

این جمله ی

یک خانوم مهندس بنفش سی و یک ساله

کار من نیست !!! من مهندس اونجوری نیستم حتی! این چی میگه؟




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 90 ،
2015-08-03

پریروز یکی از دوستام زنگ زد که امروز عصر میای گاندی؟ م_ه_رنوش میخواد بینیشو ترمیم کنه من دارم باهاش میرم یه نیم ساعت یه ساعت کار داره بعدش بریم بیرونی جایی و تو اون تایمم پیش من باشی گفتم اوکی و قرارمونو فیکس کردیم و من ساعت 6.5 تو مطب دکتر و پیششون بودم.

خانوم و آقایی که شما باشین مطب غلغلهههههه اصن یه وعضییییییییییی از در و دیوار مریض میریخت پایین مریض که البته نمیشه بهشون گفت ولی خب یه عااالمه خانوووم رو تصور کنین یا چسب رو صورتشونه و کبودن یا منتظر نشستن برن وقت عمل بگیرن یا ویزیت شن یه سری هم اومده بودن لبا و گونه هاشونو باد کنن ، یکیشون که همونجا رفت باد کرد و برگشت ، خلاصه شهرزنان جالبی بود وکلن بحثا حول و حوش دماغ و انواع دماغ میگشت ، راستش بعضیا بودن که واقعن احتیاج به جراحی داشتن و زندگیشون قطعن خیلی متحول میشد بعد عمل ولی اکثریت قریب به اتفاق بینیشون خیلی عادی بود و به صورتاشون میومد با هر فرمی که داشت ولی اصرار داشتن که عمل کنن دوباره ، حالا اینا باز اوکی بودن بعضیا بودن که اومده بودن برای بار دوم و سوم بینیاشونو عمل کنن ، هزینه ی عمل هم یه چیز ناقابل بین 6 تا 7.5 ملیون بود !! تازه دو سه بار یه اتفاقی افتاد من کلی خوشحال شدم چون ازم میپرسیدن شما بینیتونو پیش ایشون عمل کردین؟

خلاصه ی کلام ما از ساعت 6.5 نشستیم تا دیدیم نزدیک 9 ئه و همه ی مریضا رفتن و مریضای جدید جاشونو گرفتن و همچنان دسته دسته آدم میره تو اتاق و میاد اما نوبت این دوست ما که بینیش بعد عمل گوشت اضافه آورده بود نشده هنوز ماام گشنهههههههه و گشنگی اصن شوخی بردار نیست برای همین دوستم رفت و با منشیه صحبت کرد که چی شد نوبت این بچه و چرا خب گفتین از 6 بیایم وقتی میدونین نمیتونه ترمیم کنه تو این ساعتا و اینا و جواب قشنگی که گرفتیم این بود که آخه داروخانه ی تو کوچه میبست و باید داروها رو میگرفتین!!!! بعله آقای دکتر چون خودشون کم از مریضاشون پول میگرفتن با داروخانه ی تو کوچه هم قرارداد داشتن که حتمن داروها از اونا خریداری بشه وگرنه میدونین که داروی بی حسی و باند و گاز و آنتی بیوتیکو فقط همین یه داروخانه داشت !! حسابی حرصمون درومده بود.

هر چقدم که میپرسیدیم خب کی نوبتش میشه میگفت معلوم نیست ممکنه یه ربع دیگه ممکنه یه ساعت دیگه ! در این حد برنامه ریزی قوی!

اون دوستمون که ترمیم داشت گفت شما برید یه چیزی بخورید و برگردین به خاطر اینکه این معلوم نیست چقد لفت بده و ما قبول نمیکردیم بلاخره با کلی اصرار مارو فرستاد بیرون و من اونجا بهش گفتم ممکنه دیرم بشه و برگردم خونه و اگه ندیدمش خداحافظ

بعدم با دوستم رفتیم ماشینشو برداشتیم از پشت برج نگار و رفتیم تیتو میرداماد پیتزا و سیب زمینی گرفتیم و تا خرخره خوردیم من عاشق رژیم گرفتنم شدم انقد که رعایت میکنم

اینم عکس بی کیفیت شاممون

خلاصه غذامونو که گرفتیم م_ه_رنوش زنگ زد که منو الان دارن میفرستن تو ، ماام شاممونو خوردیم و برگشتیم سمت گاندی و اونجا بود که من دیدم ساعت 10 ئه و بهتره برگردم خونه بنابراین از دوستم خواستم که منو دم یه آژانس پیاده کنه تو گاندی که اونم گفت 10 دقیقه باید صبر کنی و ما صبرمونو کردیم و با یه آقای راننده ی خیلی مودب و با شخصیت برگشتم خونه ..

این از ماجرای پریروز ما

امشب یه نیمچه عروسی ای دعوتم که جریان داره

موندم چی بپوشم کی آماده شم

یه عالمه کار دارم نشستم به مطلب نوشتن





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 88 ،
2015-08-04

های اوری بادی

یادتونه که مثلن قرار بود اینجا روزمره نویسی نکنم ، ولی زهی خیال باطل نمیتونم بیام اینجا بحث تخصصی مربوط به رشتمو بکنم یا صحبتای پزشکی که ، پس به همون روزمره نویسی خودمون میپردازم .

همونطور که گفتم دیروز یه نیمچه عروسی ای دعوت بودم چرا نیمچه؟ چون عروسی اصلی 10-15 روز پیش بود ولی عروس و داماد اون روز نرفته بودن عکساشونو بندازن و فیلمبرداری کامل کنن برای همین قرار بود دیروز عروس که دوست خیلی عزیزی هم هست بره آرایشگاه دوباره و بعدش آتلیه و باغ و ازون ورم یه مهمونی جمع و جور با دوستا و پدر مادراشون و جوونا خلاصه ، جاتون خالی خیلی بیشتر از عروسی اصلی خوش گذشت چون دیگه درگیر دنگ و فنگای سلام علیکم و بفرمایید شاباش و مودب باشین و عروس داماد باید برقصن و اینا نبود هیشکی عروسم خیلی شیک و مجلسی یه کالج سفید پوشید وقتی اومد و از اول تا آخر وسط بود و خلاصه جای همگی خالی

این دوستم و همسرش 13 سال با هم دوست بودن و واقعن میشه کتاب نوشت از رابطشون و ماها همگی خیلی خیلی خوشحالیم که بلاخره به هم رسیدن.

ازونجایی که بنده 2-3 کیلو لاغر شدم همه ی لباسام به تنم زار میزد و این دفعه واقعن عزای چی بپوشم گرفته بودم خیلی وضعیت اورژانسی ای بود که در نهایت یه چیزی تو سرم جرقه زد که به لباسایی که برات تنگ شدن رجوع کن ! و در نهایت خوش شانسی یه لباسی که خیلی دوسش داشتم اندازم بود و با کلی ذوق و شوق انتخابش کردم و همونو پوشیدم . راستش من از کفش پاشنه دار متنفرم ، یعنی احساس میکنم مایه عذابه و چرا باید این کارو با خودمون بکنیم برای همین بیشتر مواقع ازش فرار میکنم و کفش تخت میپوشم مث دیشب ، برای همین تو عکسا همیشه قد کوتاه ترینم چون همه کفشای پاشنه 8 هزار سانتی پاشونه و یه سروگردن از من بالاترن ، ولی اشکال نداره چون فرداش من میتونم راه برم اونا نمیتونن

حالا که بحث کفش پاشنه بلند شد یه خاطره براتون بگم عمق فاجعه رو متوجه بشین

تو عروسی یکی از فامیلای نزدیک آخرای شب من یه دقیقه کفشمو در آوردم استراحت کنم دیگه پام نرفت توش

وضعیتی بود به خدا ! خب چرا عاقل کند کاری و اینا؟

در مورد موهامم عرض کنم خدمتتون که من اکثر مواقع موآم پریشونه دورم ، دیروز دوستم که آرایشگرم هست گفت بیا حداقل یکمشمو از بغلا جمع کن و این کارم کرد و انگار خیلیم بهم میومد!!!

اینم عکسش ، که البته یه مقدارشو از اینور اونور به دور خودم اضافه کردم باز که یه وقت از حالت پریشونیم کم نکنه





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 101 ،
2015-08-05

های اوری بادی

خوبین؟ خوشین سلامتین؟

جونم براتون بگه که در راستای زندگی سالم و تغذیه ی سالم و رژیم غذایی و تصمیم برای لاغری ما دو ماهه تصمیم داریم بریم باشگاهی که حدودن 3 کیلومتری خونس و ازونجایی که خیلی برناممون با نانا جوره هی جور نمیشد تا اینکه دیروز نانا زنگ زد پایین و گفت دوستش اینجاسو بیا بریم ببینیم چه خبره اصن تو این باشگاهه ماام اوکی دادیم و تقریبن سر ظهر آماده شدیم و به نیت بانک و باشگاه منزلو ترک کردیم ، اول رفتیم بانک آینده که نانا و دوستش برای بچه ی دوستشون کارت هدیه بگیرن تو اون تایمی که منتظر بودیم کارتا آماده شن انقد خندیدیم که نگو بعد دیدیم دیگه خیلی داره طولانی میشه دوست نانا رفت پیش مسوول باجه و سوال کرد آماده نشد؟ ایشونم گفتن خیلی وقته آمادس دیدم دارین حرف میزنین نخواستم مزاحمتون بشم!

خلاصه کارتا رو گرفتیم و اومدیم بیرون و پیش به سوی باشگاه ، ماشینو بردیم تو پارکینگ که آقای نگهبان گفتن اگه دارین میرین ورزش کنین من پنچر میکنم! اگه سوال دارین اشکال نداره خلاصه رفتیم تو و سوال کردیم و گفتن تا 25 ام این ماه ثبت نام نداریم ولی اگه دوس دارین بیاین برین سالن رو ببینین خلاصه ماام رفتیم سالنو دیدیم و خانوم مربی رو هم دیدیم و پسندیدیم باشگاهو برگشتیم تا 25 ام ، نانا و دوستش میخواستن برن تولد دوستشون و باید کادو میگرفتن تصمیم گرفتیم جای شهر کتاب بریم نشرچشمه ی کوروش که از اونجا کادو بگیرن ، خلاصه رفتیم کوروش و من از نشر چشمه یه کیف کوچیک گیگیلی گرفتم که از دیروز شده کیف لوازم آرایشم ، فردا براتون عکسشو میذارم . یه کتابم اونجا بود که هی به من میگفت منو برای آقای پست قبلی بخر ! من خریدمش اما خودم شروع کردم به خوندنش چون فک کنم به درد منم بخوره ! مخصوصن که هنوز لج و لجبازی ادامه داره ولی با حرف زدن و راستشو بخواین ایشون به شدت رو مخ منه تو این لحظه و دوس دارم بزنمش! قربون لطافتم برم من

بچه ها هم کلن منصرف شدن و از جین وست برای دوستشون لباس گرفتن به عنوان هدیه ، چون آف خورده بود اونم از نوع هفتاد درصد !

بعدشم از اونجایی که من عاشق پاپ کورنای کوروشم یه سطل! توجه کنین سطل ها لیوان نه ، پاپ کورن از کوروش خریدم و با خودم آوردم خونه که دسته جمعی بخوریم که مامانم دوست نداشت و گفت شیرینه ! چون پنیری بود .

عصرم رفتم پیش دوستمو اونم به خاطر بی ملاحظگی برادرش یه عالمه آدم ریختن تو خونشون مهمونی و حسابی کلافه شدیم ، حالا براتون تعریف میکنم جریان این دوستمو برادرشو چون دیشبم کلی با هم حرف زدیم و پست جدا میطلبه ، امروزم تا این لحظه خبر خاصی نبوده جز کارای روتین و همیشگی





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 113 ،
2015-08-06

امروز مامانم مهمون داشت و قطعن از دیشب مشغول بشور و بساب بودم

البته من همیشه انقد بشور و بسابی نیستم ولی چند وقته مامانم کمردرد شدید داره و باید استراحت کنه فقط برای همینم من به عنوان تنها عضو فعال خونه همه ی کارا گردنمه که وظیفمه و با کمال میل انجام میدم ولی با نظارت رو کار کردنم به شدت مشکل دارم که باعث پرخاشگریم میشه.

چند وقته یه مقدار زیادی پرخاشگر شدم نمیدونم چمه و چرا

به هیشکی هم رحم نمیکنم

فک کنم از تنهاییه ، اصن هر چیز بدی مقصرش تنهاییه

نیمه ی گمشده هم من فک کنم از ازل نداشتم و کامل آفریده شدم واللا

خلاصه کارا رو کردم بشور و بسابم کردم همه چیو آماده کردم و آماده ی ترک خونه به مقصد خونه ی دوستم شدم چون قرار بود من خونه نباشم وقتی مهمونا میان

همون موقع برادرم رسید و ازش خواستم منو برسونه و ایشونم زحمتشو کشید و منو برد خونه ی دوستم و دو تا دیگه از دوستامم اونجا بودن و چند ساعتی بودم و برگشتم

از دیشب خواهرم ازم پرسید میای بریم دریاچه فردا شب این بازیه رو بکنیم که ازونجایی که پرخاشگری نهفته دارم گفتم نه دوس ندارم ، وقتی رسیدم خونه خواهرم و خواهرزاده و برادر و خانومشو نانا آماده ی رفتن بودن و دوباره بهم پیشنهاد دادن که بیا بریم گفتم شما برید من دوس ندارم !!!

خودمم نمیدونم چمه ، یعنی فک کنم میدونم چمه ولی نمیخوام بپذیرم که تنهایی داره بهم فشار میاره و عصبیم کرده

دیگه همین ، این پستم برای خالی نبودن عریضه گذاشتم که یه ذره خالی شم از این حال عصب!!!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 107 ،
2015-08-08

های اوری بادی

خوبین؟ چه خبرا؟

ما این دو روز زندگی کاملن معمولی ای داشتیم

من این روزا به شدت مشغول جاج کردن خودم و بروز دادن رفتارای عجیب غریبم خخخخ

کار روزمره ی خاصی نکردم جز اینکه دو تا از دوستامو دیدم و یکیشون به شدت دپسرده بود چون با دوس پسرش کات کرده که البته الان داغه چند وقت دیگه میفهمه چقد خوب شد که این اتفاق افتاد..

دیگه از کوزتینگ و اینا نگم براتون دیگه

جاش یه چیز جالب براتون بذارم و ببرمتون به دنیای کودکان امروز!

اینها نوشته ی کودکانیه که ازشون خواسته شده بنویسن اگه پدرو مادربودن یا جای پدر مادرشون بودن چیکار میکردن


جالب بود نه؟!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 83 ،
2015-08-10

های اوری بادی خوبین خوشین سلامتین؟

من یه چند روزی در خودم فرو رفته بودم و می اندیشیدم و می اندیشیدم و می اندیشیدم

آخرش به این نتیجه رسیدم که دنیا دو روزه ارزش این همه اندیشیدنو نداره

باید در لحظه زندگی کنیم و هر اتفاقی بخواد بیفته میفته حالا هی ما زور کنیم که بشه وقتی قرار باشه نشه نمیشه خلاصه اینم از این و ایشالله برای همه بهترین اتفاقای ممکن بیفته

خب جونم براتون بگه که زندگی روتین در جریانه دیروز رفتم یکی از دوستای مجازیمو دیدم که تقریبن 6 ساله میشناسمش و ایران نبود و قسمت نشده بود همدیگرو ببینیم دیروز بلاخره این اتفاق افتاد و چشممون به جمال هم روشن شد ، امروزم با دو تا از دوستام رفتیم به مدت 5 ساعت کافه نشستیم و برگشتم در حالی که چشمم داشت از دود سیگار درمیومد هنوزم میسوزه و قیافم خیلی خیلی دیدنی و جذابه واقعن

برای ناهارم قرمه سبزی گذاشتم که هنوز خودم نخوردم ببینم چیکار کردم

راستی عکس بیلبیلکایی که خریده بودمو هنوز براتون نذاشتم امروز میذارم

کارای خونه خیلی وقتمو میگیره و سریال فرندز هم مث یه معتاد دنبال میکنم در عرض 2 هفته 6 تا سیزنی که تو 6 سال ساخته شده رو دیدم و 4 تاش مونده فقط و موندم وقتی تموم شه چیکار کنم با استخون دردمممممم ...

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 105 ،

2015-08-13

سلام سلام

خوبین خوشین؟

من این چند روز حسابی سرم شلوغ بود ، شلوغ الکی ها نه درست حسابی که

سه شنبه که تعطیل بود رفتم پیش دوستم که حال و هواش ابری بود یکی دیگه از دوستامونم اونجا بود و یه مهمون دیگه ام داشتن تو خونشون که آبله مرغون گرفته بود و هیشکی نفهمیده بود!!! من مث یک دکتر متبحر بیماری ایشونو تشخیص دادم و ویزیتم نگرفتم حتی ، میبینین چه استعداد تلف شده ای دارم؟

بعد ازونجایی که هوای حوصله ی همه ابری بود بهترین کار سرگرم کردنمون بود که نتیجش شد این دوستمون که نشونه ی کتابه ، و با چوب بستنی تهیه شده

نظرتون چیه بریم ادامه ی مطلب که صفحم سنگین نشه؟ چون میخوام تصویری حرف بزنم امروز



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]


برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 90 ،
2015-08-15

سلام سلام حال و احوالتون چطوره ؟ خوب و خوش و سلامتین؟

اوضاع بر وفق مراده؟

منم این روزا خوبم ، یعنی سعی خودمو برای خوب بودن میکنم و امیدوارم که موفق باشم چون میدونین که تنها چیزی که چاره نداره تو این دنیا مرگه پس همه چی درست میشه

پنج شنبه قرار بود با دوستام دور هم جمع شیم و یکم شادی کنیم که برای روحمون خوب باشه و نانا و دوستشم میومدن بست فرند و اشی و اون دوست کاتیم! هم بود و خلاصه جای شما خالی رفتیم خونه ی دوستم و کلی گفتیم و خوردیم و خندیدیمو شادی کردیم و شبم برگشتیم سر جاهامون البته که من رفتم پیش اشی و تا نصفه شب حرف زدیم با هم و بعد اون خوابید و من به زور خودمو خوابوندم و تا لنگ ظهرم خوابیدم و وقتی بیدار شدم با چایی و کیکای مهیج ازم پذیرایی شد و خوشحال و شاد و خندان برگشتم خونه و زنگ زدم نانا قرار گذاشتیم که عصر بریم شاپینگ تراپی ، البته خرید واجب بودم ولی حالت تراپی هم داشت دیگه میخواستم روحم شاد شه ،بگم براتون از خرید که اشی گفت که دبنهامز حراجه و بیا برو خریدتو از اونجا بکن ،چون عروسی یه فامیل خیلی درجه 1 هست تو این هفته و من قصد خرید داشتم و قبلن هم از دبنهامز پیراهن خریده بودم و از جنسش راضی بودم برای همین با نانا و دوستش رفتیم میرداماد و کل دبنهامز و گشتیم و یه پیراهن اسپورت خوشم اومدو پوشیدم و پسندیدم و اومدم دم صندوق حساب کنم که فهمیدم نیو کالکشنه و شامل حراج نیست و 400 تومن وجه رایج مملکت رو تقدیم کردم و با دماغ سوخته اومدم بیرون

ولی خیلیی پیراهنمو دوووووس دارم و خیلی خوش برش بود ، اسپورتم هست همه جا میشه پوشیدش ، خلاصه که هپی هپی ولی میدونین چی حرصمو در آورد؟ وقتی قیمتشو کندم دیدم زیرش قیمت خورده 60 یورو ، خب چرا انقد زیاد میفروشن نامردااااا؟

امروزم پاشدم و بعد کارای معمول خونه و آشپزی اومدم وبلاگمو آپدیت کنم و بعد از یه دوش مختصر برم موهامو رنگ کنم و کم کم برای عروسی آماده شم

اینم عکس لباسم

البته این خانوم مدل دیگه خیلی خوش اندام و ظریف و نایسه

قسمتمون شه

پ.ن

سوتی سنگینم اینه که نصف جاهایی که کامنت میذارم جای بلاگ اسکای مینویسم پرشین بلاگ ، چون وبلاگ قبلیم پرشین بلاگ بوده عادت نکردم





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 90 ،
2015-08-16

سلام سلام خوبین ؟

آدم نمیدونه از کجا شروع کنه به خدا انقد که هیچ اتفاقی نمیفته ! تابستون بی خاصیت همینه ها

دیروز بدو بدو کارامو کردم و رفتم آرایشگاه دوستم و خیال خودمو برای مدتها راحت کردم با مشکی کردن مجدد موهام ، موهای خودم مشکیه ولی انقد هر دفعه یه بلایی سرشون آورده بودم هفت رنگ شده بود برای همینم گفتم تا اطلاع ثانوی بهشون استراحت بدم و به رنگ اصلی در بیارمشون ، خلاصه که خودمو وقتی تو آینه دیدم انقد از خودم راضی بودم که زنگ زدم به نانا که قرار بود بره پیش خواهرم و گفتم اگه هستی هنوز من بیام اونجا شو آف کنم که اون گفت دارم برمیگردم و منم بیخیال شوآف شدم و به دوستم گفتم هر وقت سالنت شلوغ بود بگو من بیام اینجا

بعدم دیدم دوستم با حنا هندی تتو زده رو دستش و منم یهو جرقه ای تو سرم زده شد که توام بزن توام بزن و اینگونه بود که من تبدیل به یه بنفش بی نهایت شدم و قرار شد که تا اطلاع ثانوی که این رو دستمه هر وقت دیدمش یادم باشه که باید بی نهایت رو بخوام همیشه! اینم عکسش که البته تو عکس خیلی خوب نیفتاده چون تازه من دیروز فهمیدم که چه کار سختیه بخوای از مچ دستت عکس بندازی!


دیگه جونم براتون بگه که اومدم خونه و مامان جان تا منو دید آه از نهادش برومد که چرا انقد تیره کردی موهاتو و حیف بود و هیچ کاری نمیتونی بکنی حالا حالاها و دیگه گفتم هدف همین بوده مادرجان .

امروزم مادر بزرگ گوگولیم خونمونه و قراره فردا با نانا اینا بره شمال و من از الان لیست سوغاتی هایی که مامان نانا و مادربزرگ باید برام بیارن و نوشتم و دادم بهشون

چون تو سفر اخیرم به شمال یه سری چیز میز دیدم که نمیدونم تحت تاثیر چه جوی نخریدم و خوبیش اینه نانا باهام بود و میدونه چی میخوام ، بنفش به این پررویی دیده بودین تا حالا؟





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 116 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2495
  • بازدید امروز :3
  • بازدید دیروز : 2
  • بازدید این هفته : 10
  • بازدید این ماه : 3
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه